منه ی من!

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۹۸/۰۸/۱۹
    666
  • ۹۸/۰۸/۱۲
    665
  • ۹۸/۰۷/۱۵
    663
  • ۹۸/۰۷/۰۶
    662
  • ۹۸/۰۷/۰۲
    661
  • ۹۸/۰۶/۳۰
    660
  • ۹۸/۰۶/۳۰
    659
  • ۹۸/۰۶/۲۵
    658
  • ۹۸/۰۶/۲۲
    657
  • ۹۸/۰۶/۲۲
    656
آخرین نظرات
  • ۲ مهر ۹۸، ۱۰:۱۶ - امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
    وام نمیدن جایی؟
  • ۲ مهر ۹۸، ۰۹:۲۱ - 00:00 :.
    :(

۱۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

428

دوشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۵۳ ق.ظ

وقتی هایی که دردونه برام مادری میکنه، به سبک خودم...


میخوام درسته قورتش بدم:)

427

يكشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۴۳ ب.ظ

یکی از مراجعینم با افتخار میگه میتونید منو همکارتون حساب کنید

چون قبلا هم ازش شنیده بودم، از روی کنجکاوی پرسیدم کدوم قسمت شاغله، و توضیح داد که چند ماهی یه حوزه ای پاره وقت کار کرده

 


یاد خودم افتادم که یه زمانی فکر میکردم این شغل چه جایگاهی داره، و خوشحال میشدم اگه کارمند اینجا محسوب میشدم، ولی الان..

بیشتر ناله هام مونده از شرایط کاری و بی عدالتی ها و ...

چقدر فراموشکارم:(



پ.ن. خدایا شکرت

426

يكشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۰۲ ق.ظ

یه مراجع مبتدی ازم تعریف کرد، با اینکه میدونم این تعریف از روی عدم تجربه اشه، ولی خوشم اومد!!!!



پ.ن. آدم انقدر بی ظرفیت:دی

425

يكشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۱۷ ق.ظ

بدجور تو خونه تکونی گیر کردم، یه اتاق قفل شده اصن:(((

و ما باز به همون مرحله ی... از خانه تکانی رسیدیم، که پارسال هم احتمالا رسیده بودیم، و در وب نگاشتیم:دی

424

چهارشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۱۴ ق.ظ

با یه بنده خدایی کار داشتم، خواستم تلگرامی بهش بگم، احتمال دادم متوجه نشه، چون باید با یه نفر دیگه خودشو هماهنگ میکرد، ترجیح دادم تماس تلفنی بگیرم که خوب مطلب جا بیافته

جالبیش اینجاست که موقع عمل، کاملا متفاوت با برنامه عمل کرده، و طبق برداشت خودش از حرفی که مطمئنم بینمون نقل نشده!!


نتیجه میگیریم تلگرامی صحبت کنید که حداقل یه سند مکتوب داشته باشید! :دی

423

چهارشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۵۸ ق.ظ

چه خوب میشد میتونستی به مراجعین حالت رو اعلام کنی:دی

مثلا بگی امروز به اندازه ای خسته ام یا درگیری ذهنی دارم که لطفا شما نرو رو اعصاب:دی  یا امروز خوبم، میتونی خودت رو لوس کنی:دی


البته احتمالا مراجعین هم چنین دلخواستی دارن:دی

422

سه شنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۵۱ ق.ظ
هرروز ساعت چهار که میرم دنبال دردونه، مامانم اعتراض میکنه که چرا میرین، همین جا باشین
(به این فکر نمیکنه که من بعد از نزدیک ده ساعت بیرون بودن، لازم دارم تو خونه ی خودم باشم)
همون موقع هم تاکید میکنه شام دردونه رو بیار اینجا بهش بده، میگم اگه تونستم حتما، و شروع می کنه به گلایه های همیشگی...
(نمیدونه من گاهی ساعت هشت، هشت و نیم تازه میتونم خودمو جمع کنم انقدر که برم پای گاز...)
هر سری هم که میرم انقدر گلایه می شنوم یا انقدر یه طرفه به قاضی میره و رفتارهای همسرانه و مادرانه ام رو میبره زیرسوال که با اعصابِ له بر میگردم

به خواهرهام پیام میدم که مامان تنهاست، هر کدوم شبی یک ساعت هم بهش سر بزنیم هفته تمومه، من در حد توانم بهش سر میزنم ولی براش کافی نیست، بعد از نصف روز فکر کردن!!، خواهر بزرگم پیام داده که خسته ای برو بخواب!!! فردا خوب میشی!!!

چندتا جمله در جوابش نوشته باشم و پاک کرده باشم خوبه؟؟!!!

***
بالاخره دوستیی رو که فقط برام هزینه داشت بعد ازمدتها تموم کردم، گرچه ظاهرا سنخیت زیادی داشتیم، ولی از لحاظ اعتقادی تفاوت فرسنگها بود، و الان ترک اون وابستگی عاطفیی که ایجاد شده بود ، سخته

***
با همین خستگی ذهنی بیای سرکار، و همین اول صبحی ، اولین مراجعت انقدر غیرمنطقی و بی ادبانه برخورد کنه، که برای اولین بار صدات بره بالا و ...


خدایا کمکم کن امروز به خوبی بگذره:
*پیام تندی به خواهرام ندم
*جواب مامانو ندم، یا بهش نگم خواهرام چقدرررررر بهش لطف دارن!
*دوستیم رو از نو شروع نکنم
* با مراجعین بعدی متاثر از این مراجعِ... برخورد نکنم

421

يكشنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۲۵ ق.ظ

دردونه بدون هیچ مقدمه ای میگه: چرا پیامبر پیش خداست، و امام حسین؟؟؟

و میزنه زیر گریه، میگم خب چی شده مگه؟؟  میگه میخوام پیش من باشن

بدجور غافلگیر شدم، گریه اش هم تموم نمیشه، به هق هق می افته و میگه: کاش امام حسین بابای من بود..