منه ی من!

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۷/۳۰
    536
  • ۹۶/۰۷/۱۹
    534
  • ۹۶/۰۷/۱۹
    533
  • ۹۶/۰۷/۱۸
    532
  • ۹۶/۰۷/۱۸
    531
  • ۹۶/۰۷/۱۷
    530
  • ۹۶/۰۷/۱۷
    529
  • ۹۶/۰۷/۱۷
    528
  • ۹۶/۰۷/۰۸
    527
آخرین نظرات

536

يكشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۵ ق.ظ

از صبح بیرونم،آزمایش خون و سونو و ...   مثلا امروز مرخصی استعلاجی ام که برا سرماخوردگیم استراحت کنم:(  دیروز دوتا دکتر رفتم

خونه بازار شام، ناهارهم نداریم (کمی از غذای محبوب دردونه از دیروز مونده،ولی اقای همسر مطمئنم نمیخوره)

یکی بهم میگه بخواب تا ظهر،و به اقای همسر بگو غذا بگیره، خونه هم همینطور بمونه

یکی هم مشتاقانه وسوسه ام میکنه که خونه رو تمیز کن و ناهار بذار،تا وقتی از بیرون میان،معلوم باشه امروز مامان خونه بوده:)


پست موقت

چهارشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۴ ق.ظ

پستهای قبلیم زیادی غرغرانه ی متاهلی ایه، با این وصف اگر رمز خواستین در خدمتم:)

534

چهارشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۳ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • مک بس

533

چهارشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۰۶ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • مک بس

532

سه شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۵۰ ب.ظ

این روزها شکوفا شدن خلاقیت دردونه (این بهترین تعبیری بود که میتونستم به کار ببرم، باور کنین) حسابی کار دستتمون میده

از نقاشی کردن با رژلب ( در نتیجه کار کردن با چسب های ماتیکی) بگیر تا رنگ کردن تمام لباس های مهمونیش با رنگ انگشتی و پراز چسب مایع کردن دست و پاهاش و پرشدن خونه از خورده کاغذ در نتیجه کاردستی درست کردن و ...

در جواب هر واکنشی هم میگه: من دیگه این کارو بلد شدم، تو پیش دبستانی یاد گرفتم

و بدتر اینکه انقدر احساس استقلال میکنه که اجازه گرفتن رو لازم نمیدونه

و بدترتر اینکه در قبال این کارهاش، من باید ذوق زده هم بشم و گرنه....

531

سه شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۴۵ ب.ظ
1. نمیدونم یادتون هست یا نه
شبهای قدری که توی زمستون شب بیدار میموندیم، اون ساعت های آخر، یا حتی نیم ساعت آخر، تک تک سلول های بدن انگار خواب می طلبید:)
2.  بچه ای  رو تصور کنید که 4 ساعت رفته بیرون، بعد از اونم 4 ساعت بازی کرده، دلتنگ هم شده
در چنین حالتی منتظر کوچکترین جرقه جهت بروز انفجاری همه خستگی ها و دلتنگیهاشه، البته به شیوه خودش

3. این دو رو باهم تصور کنید میشه حال این روزهای ما:(((((((((( یعنی از مرحله گریه گذشته
این روزها واقعا کم میارم، لحظاتی میشه که دلم میخاد بشینم گریه کنم:دی از همون ساعت 4 که میرسم خونه، انتظار ساعت 10 رو میکشم که بخوابیم، به معنای واقعی کلمه"هر" رفتاری اعم از صحبت، واکنش، نگاه، حرکت دست یا بدن با گریه یا اعتراضی جیغ گونه مواجه میشه:(

تقریبا هرروز به این فکر میکنم که کاش دردونه رو نفرستاده بودم پیش دبستانی(البته از روی خستگی)

530

دوشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۲۶ ق.ظ
حس میکنم اتفاقات اخیر در راستای بالابردن ظرفیت همگانی است!!وگرنه این حجم از اتفاقات اونهم پشت سرهم و بدون وقفه، کمی وحشتناکه:(


پ.ن. خیلی سعی میکنم سیاسی یا حتی اجتماعی ننویسم
این پست کامنتی بود که قبلا تو وب دوستی، البته با لحنی متفاوت نوشته بودم

529

دوشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۱۷ ق.ظ

نزدیک به دوکیلو پسته تازه خریدیم، به جرات میتونم بگم از هر 10-15 تایی که پوستش رو به زحمت! باز میکنی یکیش شکفته است:(((

و من موندم و تذکرات درونی و بیرونی که باز تو توی خرید جوگیر شدی!!!


و این فکر که فروشنده به این موضوع اگاه بود؟

528

دوشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۱۵ ق.ظ

این دو سه هفته اساسی درگیر پیش دبستانی رفتن دردونه بودم و هستم

فقط امیدوارم فرستادنش تصمیم درستی بوده باشه، خودش که شکر خدا راضیه، ولی من هنوز مرددم!!!

527

شنبه, ۸ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۳۷ ب.ظ

از وقتی یادم میاد برا عزاداری جایی رفتم که مامان رفته

حتی بعد از مستقل شدن،مثلا:/

و این چندسال اخیر اگه نتونسته بره،منم به طبعش خونه موندم

اصن ظهر تاسوعا خونه موندن معنی داره؟!!!!