منه ی من!

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۶/۲۴
    605
  • ۹۷/۰۶/۲۱
    604
  • ۹۷/۰۵/۲۹
    603
  • ۹۷/۰۵/۲۹
    602
  • ۹۷/۰۵/۲۵
    601
  • ۹۷/۰۵/۱۰
    600
  • ۹۷/۰۵/۰۹
    599
  • ۹۷/۰۵/۰۲
    598
  • ۹۷/۰۵/۰۲
    597
  • ۹۷/۰۵/۰۲
    596
آخرین نظرات

605

شنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۰۴ ق.ظ
از مواردی که عذاب روحی روزانه من رو در پی داره بغض های هر شب دردونه برای سرکار رفتن منه
و علاقه دردونه به مدرسه رفتن، تنها به خاطر اینکه ساعات کمتری از وقتی که من نیستم رو خونه باشه، واقعا عذابم میده:(((

604

چهارشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۳۳ ق.ظ

شش سااال!! از مادرانه گی هام گذشت

خدایا شکرت

603

دوشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۲۰ ب.ظ

وقتی دردونه تصمیم میگیره منو نقاشی کنه:

شش بار دور صورتم رو با مداد تخمین میزنه

مژه هامو میشماره

موهامو سانت میزنه

ابروهامو اندازه میگیره.. ،کلافه میگه تو منو بکش

هیچ جوره متقاعد نمیشه،من میکشمش،با بلند نظری :دی. قبول میکنه ازم

باز با مداد دور صورتمو هی اندازه میگیره و میخواد تصورم کنه... که عصبی میگه اصن یه چیز دیگه میکشم:))))

602

دوشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۳۴ ب.ظ

دیفالت اقای همسر اینه که با پیشنهادت مخالفه،مگه اینکه با آرامش کامل قانعش کنی که حرفت صحیحه،یا بیخیال شی،یا کلا کار خودتو بکنی(خنده شیطنت آمیز)

601

پنجشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۵۲ ب.ظ

گاهی فکر میکنم مامان حرف که میزنه،همون موقع،قبلش یا حتی بعدش به تاثیر حرفش فکر میکنه یا نه



بی ربط نوشت:بالاخره دارم اسباب کشی میکنم

ببخشید کامنت ها بی جواب تایید شد،در اولین فرصت جواب خواهم داد

600

چهارشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۰۳ ق.ظ

به سن و سال و تجربه نیست،هر زمان که پای احساس وسط بیاد، امکان غیرعقلانی عمل کردن آدمها هست!!

599

سه شنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۴۶ ق.ظ

تصور کن نیمه های شب بی جهت بیدار بشی ، و صدای پایی رو بشنوی که انگار بالای سرت یکی هست، جرات نکنی ببینی کیه، انواع فکرها به مغزت هجوم بیاره و نفست بگیره، تمام جراتت رو جمع کنی و تکونی به خودت بدی، تا شخص مورد نظر حداقل کمی فاصله بگیره ازت، ولی زهی خیال باطل

یه کم بگذره تا بتونی به خودت یه تکون اساسی بدی، و متوجه بشی صدای پایی نیست، صدای برخورد بادکولر با یه نایلکسه!!


نمیدونم چقدر طول کشید، ولی نفسم داشت می ایستاد، خصوصا که بعد از اون دزدی خیلی ترسو شدم :(

598

سه شنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۲۲ ق.ظ

و من همچنان با گیر دادن مامان به حجاب دردونه مشکل دارم:(((

597

سه شنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۲۱ ق.ظ

-دردونه چشماشو نیمه باز میکنه، میگه کجا میری؟   میگم نماز میخونم میام

با همون حالت خماریش میگه: انشاءالله عاقبت بخیر بشی، سلام خدا رو هم برسون     و خوابش میبره:)



-به دردونه میگم بذار یه کم بخوابم تا زمانی که برق بره

میگه: باشه، خواب خوبی داشته باشی، خوابهای خوب ببینی، عصرت هم بخیر باشه،

برق هم زود بره زود بیدار شی:)))


-یه مسافرت یک روزه داشتیم، دردونه موند پیش مامان، و باهم رفته بودن مهمونی

مامان میگه موقع رفتن نزدیک به یک ساعت رفته برای آماده شدن

که دردونه میگه: اخه داشتم خونه رو مرتب میکردم، غذا رو هم گذاشتم تو یخچال، فقط یه کم هم گریه کردم (تصور کردم از دوری و دلتنگی بوده، میگم چرا؟؟) میگه آخه میخواستم پنجره رو ببندم خاک نیاد، دستم نمیرسید...

و من ضعف میکنم براش:))

596

سه شنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۱۵ ق.ظ

یکی از مراجعینم برام پیامک زده که چقدر شما انرژی مثبت به من دادین!!!


تو یه مغازه دارم خرید میکنم که خریداری که اتفاقی سری قبل هم با هم خرید میکردیم، میگه چقدر چهره شما انرژی مثبت داره!!


یکی از دوستان مجازی بهم پیام میده که من همیشه از تو انرژی مثبت میگیرم !!!



پ.ن. تعارف جدیده؟؟ من در جریان نیستم؟؟