منه ی من!

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۶/۲۴
    605
  • ۹۷/۰۶/۲۱
    604
  • ۹۷/۰۵/۲۹
    603
  • ۹۷/۰۵/۲۹
    602
  • ۹۷/۰۵/۲۵
    601
  • ۹۷/۰۵/۱۰
    600
  • ۹۷/۰۵/۰۹
    599
  • ۹۷/۰۵/۰۲
    598
  • ۹۷/۰۵/۰۲
    597
  • ۹۷/۰۵/۰۲
    596
آخرین نظرات

۳۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

337

چهارشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۴۱ ق.ظ
هیـــــــــــــچ تجربه جدیدی رو در مهمانی ها، امتحان نکنید


اصلا به مخیله ام نمیرسید که ممکنه روزعید شیرینی فروشی ها تعطیل باشن!!(معلوم شد که از سادات نیستیم؟؟:دی)این شد که مجبور شدیم نزدیک به 24 ساعت زودتر کیکمونو تحویل بگیریم، و ما ماندیم و یه کیکی که داخل هیچ یخچالی جا نمیشد!!!!

336

چهارشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۱۴ ق.ظ

خداروشکر تولد دردونه به خوبی و خوشی گذشت:)


بهش میگم: ببین من برا تولدت چی کار کردم، تو هم یادت باشه برا تولد من این کارها رو بکنی:دی

میگه: من که مامان نیستم!  :)

بعد از رفتن مهمونها میگه: مامان، تولدِ تو چندروزه دیگه است؟ :*

**

برام جالب بود که موقع خداحافظی خواهرم بین تشکرهاش گفت قبول باشه (کسِ دیگه ای متوجه نشده بود:))

**

خصلتِ بدی که دارم و باید حتما روش کار کنم اینه که به اصطلاح دستم به کم نمیره!!! گرچه دیشب چیزی اسراف نشد، ولی میشد کمتر هم باشه

**

یادم باشه دیگه پول تزئیناتِ اضافه ندم:)

**

من الان یه آدم آهنیِ کمی متحرکم:دی از اونها که قدیمی شده و هرحرکتی میکنه صدای قیییییییییییییژش بلند میشه!!

335

چهارشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۱۰ ق.ظ

تا میگم: من دیگه قرص نمیخورم، دردونه میگه: نه مامانِ عزیزم، لطفا قرصهات رو بخور، من میخوام زود خوب بشی و سالم باشی:*




334

يكشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۳۰ ق.ظ

برای تزئینات نزدیک به 70تومن دادم، احساس خسران میکنم:دی

333

چهارشنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۲۸ ب.ظ

بالاتر از حسِ تنفر و تهوع، حسِ ناخوشایندی هست که آدم نسبت به "آدمهای سخن چین" داشته باشه!!!



پ.ن. برای خودم متاسفم که در چنین محیطی کار میکنم، چراکه بالاخره خواه ناخواه، تاثیرش رو خواهد گذاشت:(

332

سه شنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۲۲ ب.ظ

باز ملغمه ای از فکرها،سؤالها و جوابهام

راه روشنه و مستقیم،کجرویی ها، مخلوق ماست!!!



پ.ن. خیلی موضوع بدیهیی بود، میدونم

331

سه شنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۵، ۰۱:۴۰ ب.ظ

خیلی وقتها از سردرد حالت تهوع گرفتم، ولی امروز انگار برعکسه

بدتر اینکه نمیفهمم چی، کجا تغییر کرده، که نتیجه اش شده این حال خراب و نمیدونم با چه دارویی احتمالا رفع میشه:(((



پ.ن. اینطور مواقع به این فکر میکنم که من با این توان محدود، چطور جرات سرکشی میکنم!!!!

330

سه شنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۳۱ ق.ظ

این روزها به مناسبت دوره کاریِ آقای همسر، غذا درست کردن راحت تر شده:)

329

دوشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۵، ۰۶:۲۸ ب.ظ

-دردونه میگه چرا مامان جون گوسفنده رو کشت؟؟

میگم چطور؟    میگه:میخاستم زنده باشه،شیرشو بدوشم :-)

*هرکی ندونه فکر میکنه ما چقددددددددر دامپروریم!!! این اثراتِ هنوزِ هایدی دیدنه:دی


-مثل همیشه تا چایی ریختم،میگه اول من.   میگم بله،میدونم شما مقدمی

میگه:شما سروری!!!!

میگم یعنی چه؟؟    میگه هرچی هست حرف خوبیه :-)


-باخواهرزاده ام حرف میزنن،که وسطاش صدای دردونه میره بالا که:آدم با دختر اینطوری حرف نمیزنه :-)



عیدتون مبارک :-*

328

شنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۴۱ ق.ظ

دقیقا 7ساعت و 50 دقیقه از 4ساله شدنه مادرانه گی هام میگذره (البته دقیق ترش، 9 ماه بهش اضافه میشه)

فقط میتونم بگم: خدایا شکرت، من که لایقش نبودم، هبه الله بود